تبليغاتX
استاد بزرگ دکتر حسین الهی قمشه ای
به نام خدا
استاد بزرگ دکتر حسین الهی قمشه ای
حسین الهی قمشه ای www.Ghomshei.tk
  بخشی از کتاب مقالات استاد الهی قمشه ای

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلیمان فرزند داوود انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام دیو پری را تسخیر کرده و به خدمت خود آورده بود چنانچه برای او قصر و ایوان جامه ها و پیکر ها می ساختند، این دیو همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر در بند و فرمان سلیمان روح آیند خادم دولت سرای عشق شوند. به قول مولانا:

چون سلیمان باش تا دیوان تو

سنگ برّند از پی فرمان تو

دیو را در بند و زندان باز دار

تا سلیمان وار باشی رازدار

 

و به قول عطار نیشابوری :

دیو را وقتی که در زندان کنی

با سلیمان قصد شادروان کنی

 

روزی سلیمان انگشتری خود را به سلیمان سپرد و به گرمابه رفت؛ دیوی از این واقعه باخبر شد، در حال خد را به صورت سلیمان درآورد(و اشاره کردیم که بنا بر افسانه ها دیو و شیطان می توانند به هر شکلی درآیند) و انگشتری را از کنیزک طلب کرد، کنیز انگشتری را به دیو داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند(از آنکه از سلیمان جز صورتی و خاتمی نمی دیدند) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته دیوی بیش نیست اما خلق او را انکار کردند و سلیمان که به مُلک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را «مسکین و فقیر» می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد و به قول حافظ شیرازی:

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

ز خاتمی که دلی گم شود چه غم دارد؟

 

و در جایی دیگر می گوید:

کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش؟

اهرمن گر ملک بستد اهرمن بُد اهرمن

 

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت مرم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار وی ندیدند و در دل گفتند:

 

که زنهار ازین مکر و دستار و ریو

به جای سلیمان نشتن چو ریو

 

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر مردم آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را بر جای او نشانند که به گفته ی حافظ:

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

 

و در جایی دیگر می گوید:

به جز شکر دهنی مایه هاست خوبی را

به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی

 

و به زبان مولانا:

دیو گر خود را سلیمان نام کرد

ملک برد و مملکت آرام کرد

«صورت» کار سلیمان دیده بود

صورت اندر سر دیوی می نمود

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست

از سلیمان تا سلیمان فرقهاست

 

و در این احوال سلیمان همچنان بر لب آب ماهی می گرفت، روزی ماهیی را بشکافت و از قضا خاتم(انگشتر) گم شده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد:

 

آن بخت که باشد کاید به لب جویی

تا آب خورد ناگه و عکس قمر یابد

یا همچون سلیمان بشکافت ماهی را

اندر شکم ماهی او خاتم زر یابد

 

سلیمان به شهر نیامد ولی مردم از این ماجرا خبر شدند و فهمیدند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی بیرون شهر است؛ پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت بازگردانند و این روز بخلاف تصور عام روزی فرخنده و مبارک است و بحقیقت روز سلیمان بهار است و نُحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید:

 

وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند

خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است

 

و شاید رسم خوردن ماهی در شب نوروز تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی نسیم نوروزی نرد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد:

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

 

توصیه ی مولانا نیز همین است:

در بهاران جامه از تن بر کنید

تن برهنه جانب گلشن روید

گفت پیغمبر ز سرمای بهار

تن مپوشانید یاران زینهار

زآنکه با جان شما آن می کند

کان بهاران با درختان می کند

پس غنیمت باشد آن سرمای او

در جهان بر عارفانِ وقت جو


بر گفته از کتاب «مقالات»، دکتر حسین محی الدین الحی قمشه ای، انتشارات روزنه

 

بخشی دیگر

 

 

            عاشقان پيدا و دلبر ناپديد   

                                                    در همه عالم چنين عشقي كه ديد

 

عارفان حق را در همه صورت ها مي بينند و در همه ي صورتها عبادت مي كنند چنانكه محي الدين گفت:

       قلب من پذيراي همه صورت هاست

قلب من چراگاهي است براي غزالان وحشي

و صومعه اي است براي راهبان ترسا

و معبدي است براي بت پرستان

و كعبه اي است براي حاجيان

قلب من الواح مقدس تورات است

و كتاب آسماني قرآن

 دين من عشق است

و نافه ي مرا به هر سوي كه خدا

خواهد سوق مي دهد

و اين است ايمان و مذهب من

و ويليام شكسپير ساعر آسماني نيز چنين اشاره مي كند:

« تو از كدامين گوهري؛ كه هزاران هزار سايه هاي شگفت خود را در تو مي آويزند

و اين چگونه تواند بود

كه هر سايه را صورتي و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينيم،

و تو تنها يك ذات، و تو تنها يك چيز

و اگر هلن را كه مجموعه زيبايي است، به تمام و كمال ستوده اند،

شبهي نا تمام از خيال تو تصوير كرده اند،

اما در چشم عاشقان وفادار نه هيچكس به تو ماند و نه تو به هيچكس ماني./

ومولانا چنين ميگويد

                      دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش

                                           به كه ماند به كه ماند به كه ماند؟!

 

                                              دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

                                              واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

شاعر و نقاش مشهور انگليس ويليام بليك در قطعه شعري از منظومه «نغمه هاي بي گناهي»

كمال آدمي را چنين وصف كرده است:

«جهاني را در سنگريزه اي ديدن

و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن

و بي نهايت را در كف دست نگه داشتن

و ابديت را در لحظه اي در يافتن

و حضرت محمد (ص) چنين مي فرمايد:

خداوند زيباست

و زيبايي را دوست دارد

افلاطون نيز اينگونه مي گويد:

زيبايي حقيقت است. و حقيقت زيبايي.

قرآن كريم، صريح ترين دعوت و رو شن ترين چراغ هدايت به ميعادگاه ديدار و بهشت رضوان پروردگار است كه:

اين دعوت را پذيزا شويد، كه شما را از جهاني ظلماني به دنياي نور و از جهل به علم و از غم به شادي و از سكون به حركت و از خوف به امن و از بيماري به شفا و از كثرت به وحدت و از مرگ به زندگي و از سراب موهم به انهار آب و شراب شهد و شير فرا مي خواند اين است پيروزي بزرگ و اين است كاري كه در جهان شايسته ي رقابت است .

                   از خيال تو به هر سو كه نظر كردم

                                             پيش چشمم در و ديوار مصور مي شد

جهان آكنده از زيبايي است

از زمين زير پاي تا آسمان بالاي سر

و از ابر و موج تا كاغذ ابر و باد

و از بي رنگي عشق

تا نقوش رنگارنگ شمشير هاي دمشق

زيبايي حقيقت است،

و حقيقت زيبايي است،

و هردو عين وجودند،

و هرسه عين عشقند،

و هر چهار همان شادي مطلقند،

و هر پنج همان دل آدمي است كه چون پنجه ي آفتاب

جامي از شراب نور به دست جهانيان مي دهد

دل آدمي،

اگر چون دهكده عالم جايگاه آب و ملك و دام و دد نباشد

خانه عشق است.

                           گر چشم پاك عشق بگشايي به عالم

                                                وز خاك كوي دوست يابي توتيا را

                                                                                     الهي قمشه اي

                           اي حريفان مستي ما از شرابي ديگر است

                                                تاك ما عشق است و در انگورش آبي ديگر است  

                                                                                     الهي قمشه اي

 

                           من ز بسياري گفتارم خموش

                                                         مولانا

 

مقالات    

دكتر حسين الهي قمشه اي

انتشارات روزنه

چاپ دهم؛ بهار 1382

سایت الهی قمشه ای


نویسنده : داود موسوی | ساعت 10:48 روز دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
| لینک ثابت


Designed by Persian Style